همدان لطیف
۶(°C)
وزش باد ٩(mph)
فشار ٢۴.١٢(in)
محدوده دید ۶.٠(mi)
اشعه فرابنفش 0-Low
رطوبت ٢۴.١٢(in)
 
 

- این سایت ( اس ام اسی ) در ستــاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی ثـبـت شده است.

- مطالب درخواستی خود را در قسمت تماس با ما مطرح کنید.

- کپـی برداری از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.

- اس ام اس های خود را برای درج در سایت، به شماره ۰۹۳۰۸۴۸۶۴۶۴ ارسال کنید.

- هواداران اس ام اسی ، سایت رو با نام اس ام اس و عکس در وب خود لینک کنند !

نوشته شده توسط : مسعود

set-3ali3-1

set-3ali3-2

در این مجموعه ۳۲ تصویر از لباس های ست زنانه برای شما آماده شده است



:: موضوعات مرتبط : تصاویر, ست لباس
تاریخ انتشار : یکشنبه, 25 فروردین 1392 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

adse

 

معمولا چگونه عطسه می‌کنید؛ بلند یا کوتاه؟ تا به حال فکر کرده‌اید که شاید همین مدل عطسه کردن می‌تواند بسیاری از ویژگی‌های شخصیتی شما را نشان دهد. «پاتی‌وود» یکی از برترین متخصصان زبان بدن جزییات جالبی در مورد نحوه عطسه کردن اظهار کرده‌است. او معتقد است شخصیت هر فرد از نحوه عطسه کردن او قابل کشف است. این متخصص برای اثبات این نظریه خود مطالعه‌ای را انجام داد؛ مطالعه‌ای که در آن ۵۴۷ فرد داوطلب شرکت کردند و نتایج آن نشان داد، شخصیت‌های مختلف به شکل‌های مختلفی عطسه می‌کنند.



:: موضوعات مرتبط : شخصیت شناسی, مطالب گوناگون
تاریخ انتشار : یکشنبه, 25 فروردین 1392 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

delshekastesms123423423

کـمـیّت مهم نیست !
کـیـفـیـت مهمه که توام نداشتــی !
.
.
.
فهمیده‌ام که نفرت هم مثل دیگر احساسات
مثل عشق ، قیمت دارد
تنفر را هم نباید خرج هر کسی کرد . . .
.
.
.
تمام زندگی ام را میدهم که برگردی
و همین که برگشتی بگویم:
“دیگر نمی خواهمت گــ ــمــ ــشــ ــو”
.
.
.
پر گرفتم
حتی پرواز را هم تجربه کردم
ای کاش زودتر می رفتی . . .
.
.
.
به بعضی ها هم باید با متانت خاصی گفت :
لطفا یه دهن برامون خفه شو …
.
.
.
بعضیا هم مثه این دیوارای تازه رنگ شده میمونن ؛
فقط هستن ولی نمیشه بهشون تکیه کرد ،
اگرم تکیه کنی سر تا پای خودتو کثیف کردی …



:: موضوعات مرتبط : پیامک تیکه دار
تاریخ انتشار : یکشنبه, 25 فروردین 1392 | ۷ دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

Graduates in Cap and Gown

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.

سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.



:: موضوعات مرتبط : داستان پندآموز, داستان کوتاه
تاریخ انتشار : یکشنبه, 25 فروردین 1392 | ۱ دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

micarelli-clement-mother-and-child

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:
” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.”
و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
” بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟”
و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت.

.

دنباله ی داستان در ادامه مطلب . . .



:: موضوعات مرتبط : داستان پندآموز, داستان کوتاه
تاریخ انتشار : یکشنبه, 25 فروردین 1392 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

 

6207493377_c263629e8e_z

وی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد،
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش …

همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟



:: موضوعات مرتبط : داستان پندآموز, داستان کوتاه
تاریخ انتشار : یکشنبه, 25 فروردین 1392 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

 

خاطرات

 

شاهینی که پرواز نمی کرد
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد …



:: موضوعات مرتبط : داستان پندآموز, داستان کوتاه
تاریخ انتشار : یکشنبه, 25 فروردین 1392 | ۳ دیدگاه
  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >


 

   

حق انتشار

 تمامی حقوق این اثر برای پورتال اس ام اسی 1 . آی آر SMSI1.IR محفوظ است.

لازم به ذکر است که هرگونه کپی برداری از این مجموعه قانونن و شرعاً حرام می باشد مگر با ذکر منبع.