همدان لطیف
(°C)
وزش باد آرام
فشار ٢۴.٣٨(in)
محدوده دید ۶.٠(mi)
اشعه فرابنفش 0-Low
رطوبت ٢۴.٣٨(in)
 
 

- این سایت ( اس ام اسی ) در ستــاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی ثـبـت شده است.

- مطالب درخواستی خود را در قسمت تماس با ما مطرح کنید.

- کپـی برداری از مطالب سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.

- اس ام اس های خود را برای درج در سایت، به شماره ۰۹۳۰۸۴۸۶۴۶۴ ارسال کنید.

- هواداران اس ام اسی ، سایت رو با نام اس ام اس و عکس در وب خود لینک کنند !

خرید شارژ تلفن همراه به صورت آنلاین

خرید شارژ تلفن همراه به صورت آنلاین

خرید شارژ تلفن همراه به صورت آنلاین

برای ورود به سامانه خرید شارژ آنلاین اینجا کلیک کنید

نوشته شده توسط : مسعود

1422976912-66642-2

 

هر وقت پدرم این ترانه را می خواند که «وقتی بچه بودی، عادت داشتی روی دوشم بنشینی، پدر نردبان بچه هایش است…» دلم می گرفت و برای پدرم غصه می خوردم.

پدر به چشم پسرش، بزرگ ترین و قوی ترین مرد دنیا است. پدر من یک سرباز بود. او در زندگی اش هم مثل یک سرباز قوی و با اراده بود. او شخصیتی نیرومند داشت و سختی های روزگار موهایش را سفید کرده بود. از نوجوانی برای تامین زندگی خانواده اش دوندگی و کار و کسب درآمد را شروع کرد. همیشه تا دیر وقت کار می کرد، اما هرگز گله نمی کرد. علی رغم سختی هایی که در بیرون تحمل می کرد، در خانه همیشه چهره ای خندان داشت.



:: موضوعات مرتبط : داستان پندآموز, داستان کوتاه
تاریخ انتشار : شنبه, 12 دی 1394 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

pic1392325-akz.ir-5

– چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ پس کی میخوای آدم بشی؟ نکنه دوباره معلمت کتکت زده که اینجوری شدی؟ چرا لال مونی گرفتی حرف بزن دیگه؟
صدای هاجر خانم بود. زنی قد بلند و کشیده که از اکثر زنان آبادی سر و گردنی بلندتر بود، هم قدش هم زبانش. روسری اش را همچون زنانی که سر درد دارند دور سرش بسته و چند تار موی طلایی اش از حریم روسری جا مانده بودند. همانند خیلی از زنان آبادی چادر به دور کمر بسته بود و در حالی که مشغول پخت نان بود با عصبانیت سمت علی رفت؛ ترس سراسر وجود علی را احاطه کرده بود. لباسهای زمستانی علی را از تنش در میاورد که گفت:
– خاک بر سرت با این درس خوندنت. یکم از خواهرت زهرا یاد بگیر. اون از بابات که صبح تا شب سر کاره و تا برگرده دلم هزار راه میره اینم از تو که به جای اینکه کمکم کنی همش عذابم میدی.



:: موضوعات مرتبط : داستان پندآموز, داستان کوتاه
تاریخ انتشار : شنبه, 20 اردیبهشت 1393 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

IMAGE634611917943593750

 

داستان زیبای رفاقت یعنی این …
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.



:: موضوعات مرتبط : داستان پندآموز, داستان کوتاه
تاریخ انتشار : جمعه, 16 اسفند 1392 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

najvaye del

باران خوبی باریده بود و مردم دهکده‌ی شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع، عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند.
در گوشه‌ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت می‌کردند؛ آنقدر آهسته که فقط خودشان دو تا صدای هم را می‌شنیدند. در گوشه‌ای دیگر دو زوج پیر روبه‌روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می‌شد.



:: موضوعات مرتبط : داستان عاشقانه, داستان کوتاه
تاریخ انتشار : چهارشنبه, 25 دی 1392 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

1284105105_16901_0021a88a6d

این مطلب صرفا جهت شوخی با آقایون هستش :D

پس آقا پسرها کنترل خودشون رو حفظ کنن :)

هنگام عبور از خیابان
خانم ها
سمت راست را نگاه می کنند.
سمت چپ را نگاه می کنند.
از خیابان رد می شوند.
.

آقایان
سمت راست را نگاه می کنند، ماشین می آید .
فاصله ماشین با خودشان را با چشم اندازه می گیرند
و چون همگی راننده های قابلی هستند با سرعت وارد خیابان می شوند .
راننده به شدت ترمز می کند.
مرتیکه مگه کوری؟ (راننده می گوید)
در حالی که از روی میله های وسط خیابان می پرد می گوید: کور خودتی گاری چی!
بدون اینکه سمت چپ را نگاه کند می دود آن سمت خیابان.
هنوز هم صدای بوق ماشین هایی که به خاطر این آقا ترمز کرده اند به گوش می رسد.



:: موضوعات مرتبط : داستان طنز, مطالب گوناگون
تاریخ انتشار : یکشنبه, 24 شهریور 1392 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

time_and-the-sand2-614_450

مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال ، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.



:: موضوعات مرتبط : داستان طنز, داستان کوتاه
تاریخ انتشار : یکشنبه, 24 شهریور 1392 | بدون دیدگاه
نوشته شده توسط : مسعود

frog1

روزی یک مهندس در حال عبور از یک

جاده بود که یک قورباغه او را صدا

کرد و گفت : اگر مرا ببوسی، من به پرنسس

زیبایی تبدیل خواهم شد!

او خم شد، قورباغه را بلند کرد و در

جیبش گذاشت.



:: موضوعات مرتبط : داستان کوتاه, مطالب جالب, مطالب طنز
تاریخ انتشار : یکشنبه, 10 شهریور 1392 | بدون دیدگاه
  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >


 

   

حق انتشار

 تمامی حقوق این اثر برای پورتال اس ام اسی 1 . آی آر SMSI1.IR محفوظ است.

لازم به ذکر است که هرگونه کپی برداری از این مجموعه قانونن و شرعاً حرام می باشد مگر با ذکر منبع.